تبليغاتX
عشق و عرفان - گرفتــــــــــــــــــــــار

من به چشم سيهت دوست گرفتار شدم

بوسه بر خاك زدم از همه بي زار شدم

راه ميخانه به رويم چو ببستند ديدند

يك نفس رفتم و اين بارزديوار شدم

عاقبت كوزه ي مي دست من مست افتاد

بوالعجب بين كه در آن حال مددكار شدم

چون كه بيدار شدم حمدوثنايت گفتم

چشم بيمار تو را ديدم و بيمار شدم

فارغ ازمسجد وبتخانه و ميخانه شدم

من به خال لبت اي دوست گرفتار شدم

يوسفم را چو به بازار خدايان بردند

با كلاف گنهم پير خريدار شدم

چون كه يوسف بشد از آن من و بار گناه

من خجلت زده در خدمت خمار شدم

من تنها چوزدم دم زدمي از دم تو

بين كه امشب به خوشي شهره ي بازار شدم

تقدیم به اونی که خودش میدونه کیه

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 8:21  توسط حجت | 
 


=