این بار فانوس نگاهت راه را برایم روشن می کند
باقلبی پر از خورشیدچشم در چشم مهتاب
آمدنت را انتظارمی کشم می دانم که از پس ابرها
با یک آسمان باران خواهی آمد وتنها مرا خواهی شست.
آخرین گامهایم هدیه به تو که در
پشت رنگین کمان آرزوهایم گم شده ای
می دانم که برای پیدا کردنت کمی دیر جنبیده ام ولی
احساس غریبی نمی کنم.
زیرا این احساس احساسی سبز است که مرا تاسبزی
وجودت می کشاند.