تو مي آيي!
دلم تنگ است
و مثل قطره اشكي
پر از حزن است و بي رنگ است
چه غمگينم...
...و اما قطره اشكم
مثال قطره اي شبنم
به هنگام سحرگاهان
ميان ناله هاي من
به روي گونه ام جاري ست
جاي تو خالي ست...
...و اما جام اندامم
شبيه شمع سوزنده
مداوم در تب و سوز است
چه جانسوزست...
تو مي آيي
تو مي آيي و من را از تب و حزن جدايي مي كني آزاد
به مانند زميني بعد يك باران
چه خوش من مي شوم آباد
تو مي آيي و دستم با دو دست مهربانت خوب مي گيري
و من آرام...
باز مي گريم!