تبليغاتX
عشق و عرفان

شیشه دل را شکستن احتیاجش سنگ نیست

 این دل با نگاهی سرد پرپر می شود

با خودم عهد بستم بار دیگر که تورا دیدم ... بگویم از تو دلگیرم

ولی باز تو را دیدم و گفتم : بی تو میمیرم

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 21:28  توسط حجت | 
سلام بچه ها

ممنونم که به من هم یه سری میزنید

امروز دیگه زدم به اون در و گیر دادم به ای وبلاگ و یه سری تغییرات توش انجام دادم که یکی از اونا گزاشتن همین موزیکه که داره پخش میشه

نظرات همیشه سازنده بوده به شرط اینکه اصلا نظری در کار باشه

از پرنیا جون هم تشکرمیکنم که همیشه منو خجالت میده بهم سر میزنه و نظر هم هیچوقت یادش نمیره

این یه جمله هم از پرنیا به دستم رسیده که حیف اومد تو قالب وبلاگم نزارمش:

همین بودن در عین نبودن قشنگه .
شکستن بی صدا قشنگه .
تمام لذت عاشق از عشقه نه معشوق .
از خاطره ی عشق لذت ببر نه از گرمی دستان معشوق.
همین فریاد بی صدایی که می گه دوست دارم قشنگه حتی اگه نشنوه .
حتی اگه اشکاتو نبینه
حتی اگه تپش قلبتو نشنوه.....

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 21:18  توسط حجت | 

من وعشق تو و ياس و ترانه          

  من وعشق تو و صدتا بهانه

                            من وعشق تو و دوري يارم

                             من وعشق تو و فكر وخيالم

                                            من وعشق تو و لحظه ي ديدار

                                              من وعشق تو و بوسيدن يار

من وعشق تو و گلاي گندم

من وعشق تو و حرفاي مردم

                        من وعشق تو و صداي قلبم

                      من وعشق تو و گريه و خندم

                                               من وعشق تو و تك يادگارت

                                              من وعشق تو و وهم وخيالت

من وعشق تو وديباچه ي نور

من وعشق تو و دستاي پر زور

 

 
در خيال شب ميلاد تو اي يار
خانه با ياد تو از گل لبريز

          همه جا پرتو ارزنده ي شمع

دوستانت همه شاد

           عاشقانت همه جمع

ليک در جمع عزيزان تو نبودي افسوس !

همه با ياد تو خندان بودند

         و من خانه به طوفان داده

در ميان همه گريان بودم

          شمع همراه دل من مي سوخت

ليکن اي معني عشق

           اشک دلداده کجا؟

                    گريه ي شمع کجا؟

من کجا با دل تنگ ؟

              شادي جمع کجا؟

چه شب تلخي بود

    شب تنهايي من

من که در بستر غم ها بودم

            تو نداني که چه تنها بودم

من که از اشک غريبانه چو دريا بودم

تو نداني که چه تنها بودم !!!!!!!!!!!!!!!

 

 
 

                       من وعشق تو و ريلاي قطار

                      من وعشق تو و شعراي عطار

 

                                               من وعشق تو و قلب شكستم

                                              من وعشق تو و صداي خستم

 

بيا بامن كه ديگه خيلي ديره

دلم بي تو ز دلتنگي ميميره

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 21:11  توسط حجت | 

اگه عشق اينست به عاشق نبودنم افتخار ميکنم 
 

شنيده بودم که عشق با شعف همراه است اما ، از شنيدن اينکه فرهادها از عشق شيرين ها خود را مي کشتند و مجنون ها بخاطر عشق ليلي ها از کار و زندگي مي افتادند هيچ گاه به شعف نمي رسيدم و در هيچ يک از اين ها عشق الهي را نمي ديدم. هرچند که اطرافيانم همواره ، خواهانِ عشق بودند اما هميشه با افتخار مي گفتم :" اگر اين اسارت ،عشق است ، من هيچ گاه خواهانِ عشق نيستم."

عشق در نگاهِ آنها اينگونه بود ، که معشوق را همچون قناري در قفسي حبس مي کردند تا بتوانند از وجودِ او در نزديکي ِ خود لذت ببرند. شنيدم که عاشقي به معشوقش مي گفت :"عزيزم تو مالِ مني!!!!!!!".

چندين سال برايم اينگونه گذشت. در اين مدت از اطرافيانم مي پرسيدم عشق چيست؟ در اکثر پاسخ ها عشق همان اسارتي بود که من از آن مي گريختم. تا اين که توانستم با عارفي صحبت کنم و با يک برداشت ذهنيِ عالي که قدرت ِ توان بخش عشق را بيان مي کرد آشنا شوم.

از او پرسيدم: عشق چيست؟

گفت :  عشق نيرويي است که اگر بخواهي  در وجودِ تو غرق مي شود . نياز به جاري شدن دارد تا تو آن را حس کني پس تو معشوقي بر مي گزيني تا با جاري کردنِ عشقِ دروني ات به او به شعف برسي.

پرسيدم : چرا خيلي ها ، با عشق اسارت مي سازند؟

گفت : عاشق گل هيچ گاه بخاطر ِ علاقه زيادش به گل آن را از بوته جدا نمي کند تا در ليوانِ آبي آن را در کنج خانه حبس کند . عاشق حقيقيِ گل آن را در بوته باقي مي گذارد تا از رشدِ گل به شعف درآيد.

گفتم : اينگونه خيلي سخت است و خيلي از انسانها نمي توانند دوري از معشوق را تحمل کنند!

اوگفت : عاشقانِ گل همه گل پرورند، زحمتِ گل پروري برخود خرند

اگر عشق مادرت به تو باعث مي شود که همواره او تو را در خانه حبس مي کرد تا نکند که از دست بروي تو هيچ گاه رشد نمي کردي.هرچند که براي خودِ او رنجي بزرگ بود .

او به من گفت : *" من شوقِ عشق را به تو خواهم آموخت . اعمالِ ما به ما وابسته اند همچون درخشندگي به فسفر . درست است که اعمالِ ما، ما را مي سوزانند ولي تابندگي ما از همين است و اگر روح ما ارزش چيزي را داشته دليل به آن است که سخت تر از ديگران سوخته است."*

سنگ سياه زماني به مجسمه اي زيبا مبدل مي شود که ضرباتِ چکش ِ مجسمه ساز را تحمل کند . و اين گونه است که تو لايق عشق الهي خواهي شد .

گفتم: هرچند که پذيرش اين نوع عشق سخت است، بااين حال من با تمامِ وجود آن را مي پذيرم .

و او گفت: * "برايِ من شنيدنِ اين که شن ساحل نرم است کافي نيست مي خواهم پاهاي برهنه ام اين نرمي را حس کند . معرفتي که قبل از آن احساس نباشد براي ِ من بيهوده است"*

 و من از اين که پروردگار در قالب يک عارف تعريفِ زيبايي از عشق را به من ارزاني داشت بسيار خوشحالم .

در نهايت از تمامي آنها که هستند تا بتوانم عشقم را جاري کنم.
 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 20:55  توسط حجت | 
+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 20:54  توسط حجت | 
 

این بار فانوس نگاهت راه را برایم روشن می کند

باقلبی پر از خورشیدچشم در چشم مهتاب

آمدنت را انتظارمی کشم می دانم که از پس ابرها

با یک آسمان باران خواهی آمد وتنها مرا خواهی شست.

آخرین گامهایم هدیه به تو که در

پشت رنگین کمان آرزوهایم گم شده ای

می دانم که برای پیدا کردنت کمی دیر جنبیده ام ولی

احساس غریبی نمی کنم.

زیرا این احساس احساسی سبز است که مرا تاسبزی

وجودت می کشاند.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 20:44  توسط حجت | 
دلم کسی را میخواهد که دوستم داشته باشد........

  شانه هایش را برای گریستن وسینه اش را برای نهادن سرم و

            چشمانش را برای خالی نمودن غم هایم می خواهم . دلم کسی را

                   می خواهد که مرا با هرانچه هستم دوست بدارد .

            با تمام خوبی ها و بدی هایم . با تمام مهربانی ها و نا مهربانی هایم .

               دلم کسی را می خواهد که افتاب مهر را به قلب خسته ام هدیه دهد .

           کسی چون تو ...!    

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 20:43  توسط حجت | 
+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 16:36  توسط حجت | 
 


=