اگه عشق اينست به عاشق نبودنم افتخار ميکنم
شنيده بودم که عشق با شعف همراه است اما ، از شنيدن اينکه فرهادها از عشق شيرين ها خود را مي کشتند و مجنون ها بخاطر عشق ليلي ها از کار و زندگي مي افتادند هيچ گاه به شعف نمي رسيدم و در هيچ يک از اين ها عشق الهي را نمي ديدم. هرچند که اطرافيانم همواره ، خواهانِ عشق بودند اما هميشه با افتخار مي گفتم :" اگر اين اسارت ،عشق است ، من هيچ گاه خواهانِ عشق نيستم."
عشق در نگاهِ آنها اينگونه بود ، که معشوق را همچون قناري در قفسي حبس مي کردند تا بتوانند از وجودِ او در نزديکي ِ خود لذت ببرند. شنيدم که عاشقي به معشوقش مي گفت :"عزيزم تو مالِ مني!!!!!!!".
چندين سال برايم اينگونه گذشت. در اين مدت از اطرافيانم مي پرسيدم عشق چيست؟ در اکثر پاسخ ها عشق همان اسارتي بود که من از آن مي گريختم. تا اين که توانستم با عارفي صحبت کنم و با يک برداشت ذهنيِ عالي که قدرت ِ توان بخش عشق را بيان مي کرد آشنا شوم.
از او پرسيدم: عشق چيست؟
گفت : عشق نيرويي است که اگر بخواهي در وجودِ تو غرق مي شود . نياز به جاري شدن دارد تا تو آن را حس کني پس تو معشوقي بر مي گزيني تا با جاري کردنِ عشقِ دروني ات به او به شعف برسي.
پرسيدم : چرا خيلي ها ، با عشق اسارت مي سازند؟
گفت : عاشق گل هيچ گاه بخاطر ِ علاقه زيادش به گل آن را از بوته جدا نمي کند تا در ليوانِ آبي آن را در کنج خانه حبس کند . عاشق حقيقيِ گل آن را در بوته باقي مي گذارد تا از رشدِ گل به شعف درآيد.
گفتم : اينگونه خيلي سخت است و خيلي از انسانها نمي توانند دوري از معشوق را تحمل کنند!
اوگفت : عاشقانِ گل همه گل پرورند، زحمتِ گل پروري برخود خرند
اگر عشق مادرت به تو باعث مي شود که همواره او تو را در خانه حبس مي کرد تا نکند که از دست بروي تو هيچ گاه رشد نمي کردي.هرچند که براي خودِ او رنجي بزرگ بود .
او به من گفت : *" من شوقِ عشق را به تو خواهم آموخت . اعمالِ ما به ما وابسته اند همچون درخشندگي به فسفر . درست است که اعمالِ ما، ما را مي سوزانند ولي تابندگي ما از همين است و اگر روح ما ارزش چيزي را داشته دليل به آن است که سخت تر از ديگران سوخته است."*
سنگ سياه زماني به مجسمه اي زيبا مبدل مي شود که ضرباتِ چکش ِ مجسمه ساز را تحمل کند . و اين گونه است که تو لايق عشق الهي خواهي شد .
گفتم: هرچند که پذيرش اين نوع عشق سخت است، بااين حال من با تمامِ وجود آن را مي پذيرم .
و او گفت: * "برايِ من شنيدنِ اين که شن ساحل نرم است کافي نيست مي خواهم پاهاي برهنه ام اين نرمي را حس کند . معرفتي که قبل از آن احساس نباشد براي ِ من بيهوده است"*
و من از اين که پروردگار در قالب يک عارف تعريفِ زيبايي از عشق را به من ارزاني داشت بسيار خوشحالم .
در نهايت از تمامي آنها که هستند تا بتوانم عشقم را جاري کنم.