تبليغاتX
عشق و عرفان

سلام

سلام به اونایی که بهم سر زدن و نظر هم دادن (دستشون درد نکنه )

سلام به اونایی که به یادم بودن

سلام به اونایی که منو یادشون رفته

اصلا سلام به همه

سلام و سلام وسلام و هزاران سلام

امروز یه خورده بیش از حد حالم خوبه

گفتم یه سر به اینجا هم بزنم  ۰خیلی وقت بود که نیومده بودم

البته قصد هم ندارم که بیام  یعنی دیگه حوصله ندارم

کم کم دارم میزارم کنار وبلایگ  نویسی رو 

فقط اومدم به دوستانم که از طریق  این وبلایگ با هم ارتباط داشتیم بگم اینجا دیگه شاید نیام

یه ایدی توی یاهو دارم که شاید اگه تونستم بازش کنم و افاشو بخونم

اگه قابل دونستین یه سر اونجا بهم بزنید خوشحال میشم

ebcilon_0207

بای و در پناه خدا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 21:18  توسط حجت | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 21:0  توسط حجت | 

من به چشم سيهت دوست گرفتار شدم

بوسه بر خاك زدم از همه بي زار شدم

راه ميخانه به رويم چو ببستند ديدند

يك نفس رفتم و اين بارزديوار شدم

عاقبت كوزه ي مي دست من مست افتاد

بوالعجب بين كه در آن حال مددكار شدم

چون كه بيدار شدم حمدوثنايت گفتم

چشم بيمار تو را ديدم و بيمار شدم

فارغ ازمسجد وبتخانه و ميخانه شدم

من به خال لبت اي دوست گرفتار شدم

يوسفم را چو به بازار خدايان بردند

با كلاف گنهم پير خريدار شدم

چون كه يوسف بشد از آن من و بار گناه

من خجلت زده در خدمت خمار شدم

من تنها چوزدم دم زدمي از دم تو

بين كه امشب به خوشي شهره ي بازار شدم

تقدیم به اونی که خودش میدونه کیه

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 8:21  توسط حجت | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 7:0  توسط حجت | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 6:39  توسط حجت | 
شیشه دل را شکستن احتیاجش سنگ نیست

 این دل با نگاهی سرد پرپر می شود

با خودم عهد بستم بار دیگر که تورا دیدم ... بگویم از تو دلگیرم

ولی باز تو را دیدم و گفتم : بی تو میمیرم

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 21:28  توسط حجت | 
سلام بچه ها

ممنونم که به من هم یه سری میزنید

امروز دیگه زدم به اون در و گیر دادم به ای وبلاگ و یه سری تغییرات توش انجام دادم که یکی از اونا گزاشتن همین موزیکه که داره پخش میشه

نظرات همیشه سازنده بوده به شرط اینکه اصلا نظری در کار باشه

از پرنیا جون هم تشکرمیکنم که همیشه منو خجالت میده بهم سر میزنه و نظر هم هیچوقت یادش نمیره

این یه جمله هم از پرنیا به دستم رسیده که حیف اومد تو قالب وبلاگم نزارمش:

همین بودن در عین نبودن قشنگه .
شکستن بی صدا قشنگه .
تمام لذت عاشق از عشقه نه معشوق .
از خاطره ی عشق لذت ببر نه از گرمی دستان معشوق.
همین فریاد بی صدایی که می گه دوست دارم قشنگه حتی اگه نشنوه .
حتی اگه اشکاتو نبینه
حتی اگه تپش قلبتو نشنوه.....

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 21:18  توسط حجت | 

من وعشق تو و ياس و ترانه          

  من وعشق تو و صدتا بهانه

                            من وعشق تو و دوري يارم

                             من وعشق تو و فكر وخيالم

                                            من وعشق تو و لحظه ي ديدار

                                              من وعشق تو و بوسيدن يار

من وعشق تو و گلاي گندم

من وعشق تو و حرفاي مردم

                        من وعشق تو و صداي قلبم

                      من وعشق تو و گريه و خندم

                                               من وعشق تو و تك يادگارت

                                              من وعشق تو و وهم وخيالت

من وعشق تو وديباچه ي نور

من وعشق تو و دستاي پر زور

 

 
در خيال شب ميلاد تو اي يار
خانه با ياد تو از گل لبريز

          همه جا پرتو ارزنده ي شمع

دوستانت همه شاد

           عاشقانت همه جمع

ليک در جمع عزيزان تو نبودي افسوس !

همه با ياد تو خندان بودند

         و من خانه به طوفان داده

در ميان همه گريان بودم

          شمع همراه دل من مي سوخت

ليکن اي معني عشق

           اشک دلداده کجا؟

                    گريه ي شمع کجا؟

من کجا با دل تنگ ؟

              شادي جمع کجا؟

چه شب تلخي بود

    شب تنهايي من

من که در بستر غم ها بودم

            تو نداني که چه تنها بودم

من که از اشک غريبانه چو دريا بودم

تو نداني که چه تنها بودم !!!!!!!!!!!!!!!

 

 
 

                       من وعشق تو و ريلاي قطار

                      من وعشق تو و شعراي عطار

 

                                               من وعشق تو و قلب شكستم

                                              من وعشق تو و صداي خستم

 

بيا بامن كه ديگه خيلي ديره

دلم بي تو ز دلتنگي ميميره

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 21:11  توسط حجت | 

اگه عشق اينست به عاشق نبودنم افتخار ميکنم 
 

شنيده بودم که عشق با شعف همراه است اما ، از شنيدن اينکه فرهادها از عشق شيرين ها خود را مي کشتند و مجنون ها بخاطر عشق ليلي ها از کار و زندگي مي افتادند هيچ گاه به شعف نمي رسيدم و در هيچ يک از اين ها عشق الهي را نمي ديدم. هرچند که اطرافيانم همواره ، خواهانِ عشق بودند اما هميشه با افتخار مي گفتم :" اگر اين اسارت ،عشق است ، من هيچ گاه خواهانِ عشق نيستم."

عشق در نگاهِ آنها اينگونه بود ، که معشوق را همچون قناري در قفسي حبس مي کردند تا بتوانند از وجودِ او در نزديکي ِ خود لذت ببرند. شنيدم که عاشقي به معشوقش مي گفت :"عزيزم تو مالِ مني!!!!!!!".

چندين سال برايم اينگونه گذشت. در اين مدت از اطرافيانم مي پرسيدم عشق چيست؟ در اکثر پاسخ ها عشق همان اسارتي بود که من از آن مي گريختم. تا اين که توانستم با عارفي صحبت کنم و با يک برداشت ذهنيِ عالي که قدرت ِ توان بخش عشق را بيان مي کرد آشنا شوم.

از او پرسيدم: عشق چيست؟

گفت :  عشق نيرويي است که اگر بخواهي  در وجودِ تو غرق مي شود . نياز به جاري شدن دارد تا تو آن را حس کني پس تو معشوقي بر مي گزيني تا با جاري کردنِ عشقِ دروني ات به او به شعف برسي.

پرسيدم : چرا خيلي ها ، با عشق اسارت مي سازند؟

گفت : عاشق گل هيچ گاه بخاطر ِ علاقه زيادش به گل آن را از بوته جدا نمي کند تا در ليوانِ آبي آن را در کنج خانه حبس کند . عاشق حقيقيِ گل آن را در بوته باقي مي گذارد تا از رشدِ گل به شعف درآيد.

گفتم : اينگونه خيلي سخت است و خيلي از انسانها نمي توانند دوري از معشوق را تحمل کنند!

اوگفت : عاشقانِ گل همه گل پرورند، زحمتِ گل پروري برخود خرند

اگر عشق مادرت به تو باعث مي شود که همواره او تو را در خانه حبس مي کرد تا نکند که از دست بروي تو هيچ گاه رشد نمي کردي.هرچند که براي خودِ او رنجي بزرگ بود .

او به من گفت : *" من شوقِ عشق را به تو خواهم آموخت . اعمالِ ما به ما وابسته اند همچون درخشندگي به فسفر . درست است که اعمالِ ما، ما را مي سوزانند ولي تابندگي ما از همين است و اگر روح ما ارزش چيزي را داشته دليل به آن است که سخت تر از ديگران سوخته است."*

سنگ سياه زماني به مجسمه اي زيبا مبدل مي شود که ضرباتِ چکش ِ مجسمه ساز را تحمل کند . و اين گونه است که تو لايق عشق الهي خواهي شد .

گفتم: هرچند که پذيرش اين نوع عشق سخت است، بااين حال من با تمامِ وجود آن را مي پذيرم .

و او گفت: * "برايِ من شنيدنِ اين که شن ساحل نرم است کافي نيست مي خواهم پاهاي برهنه ام اين نرمي را حس کند . معرفتي که قبل از آن احساس نباشد براي ِ من بيهوده است"*

 و من از اين که پروردگار در قالب يک عارف تعريفِ زيبايي از عشق را به من ارزاني داشت بسيار خوشحالم .

در نهايت از تمامي آنها که هستند تا بتوانم عشقم را جاري کنم.
 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 20:55  توسط حجت | 
+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 20:54  توسط حجت | 
 

این بار فانوس نگاهت راه را برایم روشن می کند

باقلبی پر از خورشیدچشم در چشم مهتاب

آمدنت را انتظارمی کشم می دانم که از پس ابرها

با یک آسمان باران خواهی آمد وتنها مرا خواهی شست.

آخرین گامهایم هدیه به تو که در

پشت رنگین کمان آرزوهایم گم شده ای

می دانم که برای پیدا کردنت کمی دیر جنبیده ام ولی

احساس غریبی نمی کنم.

زیرا این احساس احساسی سبز است که مرا تاسبزی

وجودت می کشاند.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 20:44  توسط حجت | 
دلم کسی را میخواهد که دوستم داشته باشد........

  شانه هایش را برای گریستن وسینه اش را برای نهادن سرم و

            چشمانش را برای خالی نمودن غم هایم می خواهم . دلم کسی را

                   می خواهد که مرا با هرانچه هستم دوست بدارد .

            با تمام خوبی ها و بدی هایم . با تمام مهربانی ها و نا مهربانی هایم .

               دلم کسی را می خواهد که افتاب مهر را به قلب خسته ام هدیه دهد .

           کسی چون تو ...!    

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 20:43  توسط حجت | 
+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 16:36  توسط حجت | 

پدرم مي گفت:

 عاشقي يك شب است و پشيماني هزار شب

 حالا هزار شب پشيمانم كه چرا يك شب عاشق نبودم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 21:57  توسط حجت | 


 دنيا را بد ساخته اند.........

 كسي را كه دوست داري،تورادوست نمي دارد.

 كسي كه تورا دوست دارد ،تو دوستش نمي داري

 اما كسي كه تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند

 و اين رنج است .

 زندگي يعني اين 

 عشق يعني خاطرات بي غبار دفتري از شعر و از عطر بهار

عشق يعني يك تمنا ,يك نياز

زمزمه از عاشقي با سوز و ساز عشق يعني چشم خيس مست او زير باران دست تو در دست او
(هيچ کس ويرانيم را حس نکرد)

( وسعت تنهائيم را حس نکرد )

(در ميان خنده هاي تلخ من گريه پنهانيم را حس نکرد)

( در هجوم لحظه هاي بي کسي درد بي کس ماندنم را حس نکرد)

( آن که با آغاز من مانوس بود

لحظه پايانيم را حس نکرد )

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 21:55  توسط حجت | 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 16:41  توسط حجت | 

سلام

امروز اومدم یه حکایت واستون بگم:

(يك مربي حيوانات سيرك ميتواند با نيرنگ بسيار ساده اي بر فيل ها غلبه كند :

وقتي فيل هنوز كودك است يك پايش را به تنه درختي مي بندد. فيل بچه هر چه هم  تقلا  كند نمي تواند خودش را آزاد كند اندك اندك به اين تصور عادت ميكند كه تنه درخت از او نيرومند تر است .

هنگامي كه بزرگ ميشود و قدرت شگرفي مي يابد تنها كافي است يك نفر طنابي دور پاي فيل گره بزند و او را به يك نهال ببندد . فيل تلاشي براي آزاد كردن خودش نميكند .

همچون فيل ها پاهاي ما نيز اغلب اسير بند هاي شكننده اند. اما از آنجا كه هنگام كودكي به قدرت تنه درخت عادت كرده ايم شهامت مبارزه را نداريم . بي آنكه بفهميم تنها يك عمل متهورانه ساده براي دست يافتن ما به آزادي كافي است. )

آره دوستان فقط کافیه که ما یه کم خودمون رو باور داشته باشیم تا بشیم درست همون فیلی که با جسارت زیادتنومندترین درختان رو از ریشه بیرون میکشه

نه او فیلی که توی سیرکه و عادت کرده که نگاه به حرکات مربیش بکنه و براشسر تعظیم فرود بیاره

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 22:33  توسط حجت | 
به چشم من نگاه نكن دوباره گريت مي گيره

ساده بگم كه عشق من بايد تو قلبت بميره

 فاصله بين من و تو از اينجا تا آسموناست

خيلي عزيزي واسه من اما زمونه بي وفاست

براي اين در به دري تو بهترين گواهمي

 دروغ نگو كه مي دونم هميشه چشم به راهمي

 براي اين در به دري تو بهترين گواهمي

دروغ نگو كه مي دونم تويي که چشم به راهمي

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 20:20  توسط حجت | 

دلم گرفته است

دلم به اندازه ی غروب

به اندازه ی تک درختی در کویر گرفته است

 دلم به اندازه ی بغض پرنده ای که می پرد

 و در ملکوت دور افق گم می شود

 به اندازه ی جامی سرشار از سرخی و سیاهی مرگ

 نمی دانم بوی شوقی که از نفس های غمناک این شب به جان می رسد

از کرانه های وصال توست یا از نرگس های مستی که بر کنار جاده انتظار روییده اند؟

دلم برای سکوت شب همیشه تنگ است

 دلم می خواهد دفتر دلتنگیم را باز کنم و از شب سرد و ساکتم،

حرفها بگویم

 دلم می خواهد اما

.........

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 20:15  توسط حجت | 

تابع عشق تو را ،‌دامنه اي پيدا نيست

                    يك به يك هست، ولي بهر دلم پوشا نيست

 

مي هراسم كه چو معكوس نمايم آن را

                    آشكارا شود آن رابطه كه ، پيدا نيست

 

راستي ،گر به تو بسيار شوم من نزديك

                    عشق پاكم ، به كجا ميل نمايد ،‌جانيست

 

گرتوخواهي كه درآغوش تو من جاگيرم

                   تابع فردخودت ، زوج نما، پروا نيست

 

منحني دلت ، از رأس شكسته است ، چه باك

                   كه مماس دل من هست ، ولي آنجا نيست

 

رفع ابهام نمودم ، زخم لبهايت

                   پس سخن ساده بگو ، وقت غم وحاشا نيست

 

هرچه من ،‌ روي نمودار رخت گرديدم

                   باز، يك نقطه بحراني آن ، پيدا نيست

 

من بيچاره ، اسير خم گيسوي توام              

       اين چنين تابع بي چون وچرا ، هرجا نيست   

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 19:44  توسط حجت | 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 12:50  توسط حجت | 

سهراب سپهري مدل 1385 :

 هر کجا هستم، باشم به درک

 من که بايد بروم!

 پنجره، فکر، هوا، عشق، زمين، مال خودت!

 من نمي دانم نان خشکي، چه کم از مجري سيما دارد!

 تيپ را بايد زد

! جور ديگر اما... کار را بايد جست.

 کار بايد خود پول. کار بايد کم و راحت باشد!

 فک و فاميل که هيچ... با همه مردم شهر پي کار بايد رفت

! بهترين چيز اتاقي است که از دسته چک و پول پر است

! پول را زير پل و مرکز شهر بايد جست!

 سيد خندان يه نفر! سوئيچم کو؟ چه کسي بود صدا کرد زورو؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 12:47  توسط حجت | 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 12:42  توسط حجت | 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 11:34  توسط حجت | 

آرزو دارم

 شبي عاشق شوي.

 آرزو دارم بفهمي درد را.

 تلخي برخوردهاي سرد را.

 مي رسد روزي كه بي من لحظه ها را سر كني.

 مي رسد روزي كه مرگ عشق را باور كني.

 مي رسد روزي كه شبها در كنار عكس من نامه هاي كهنه ام را مو به مو از بر كني

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 22:46  توسط حجت | 

چهار نفر بودند. اسمشان اين ها بود:‌

 همه کس، يک کسي، هرکسي، هيچ کس.

 کار مهمي در پيش داشتند و همه مطمئن بودند

 که يک کسي اين کار را به انجام مي رساند.

 هرکسي مي توانست اين کار را بکند،‌

اما هيچ کس اين کار را نکرد.

 يک کسي عصباني شد، چرا که اين کار، کار همه کس بود،

 اما هيچ کس متوجه نبود که همه کس اين کار را نخواهد کرد.

 سرانجام داستان اين طوري تمام شد که

 هرکسي يک کسي را سرزنش کرد که چرا هيچ کس کاري را نکرد که همه کس مي توانست انجام بدهد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 13:37  توسط حجت | 

تو مي آيي!

 

دلم تنگ است

و مثل قطره اشكي

پر از حزن است و بي رنگ است

چه غمگينم...

...و اما قطره اشكم

مثال قطره اي شبنم

به هنگام سحرگاهان

ميان ناله هاي من

به روي گونه ام جاري ست

جاي تو خالي ست...

 

 

 

...و اما جام اندامم

شبيه شمع سوزنده

مداوم در تب و سوز است

چه جانسوزست...

تو مي آيي

تو مي آيي و من را از تب و حزن جدايي مي كني آزاد

به مانند زميني بعد يك باران

چه خوش من مي شوم آباد

تو مي آيي و دستم با دو دست مهربانت خوب مي گيري

و من آرام...

 

باز مي گريم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 13:29  توسط حجت | 
خيانت تنها اين نيست که شب را با ديگري بگذراني ...

خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد

! خيانت تنها اين نيست که دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ...

 خيانت ميتواند جاري کردن اشک بر ديدگان معصومي باشد

! گناه تنها کردار زشت نيست ...

گناه ميتواند ذهن هوس آلود باشد !

 بايد مراقب قلب و روحش باشد ...

 دزد بسيار است

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 13:28  توسط حجت | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 20:1  توسط حجت | 

عشق گاهی خاطر فرهاد شیرین می کند
گاه میل لیلی اش با جام مجنون می کند
عشق گاهی تاری یک آه بر آیینه ای
حسرت نادیدن معشوق در آدینه ای
عشق گاهی موج دریا می شود
گاه با ساحل هم آوا می شود
عشق گاهی چاه را منزل کند
یوسفین دل مطلع دل می کند
عشق گاهی هم به خون آغشته شد
با شقایقها نشست و همنشین لاله شد
عشق گاهی در فنا معنا شود
واژگان دفتر کشف تمناها شود
عشق را گو / هرچه می خواهد شود
با تو اما عشق پیدا می شود
بی تو اما عشق کی معنا شود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 15:21  توسط حجت | 
 


=